الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

439

إحياء علوم الدين ( فارسى )

خيريت در دفع تيغ بى رويّت ، بل به بديهه ، ظاهر شد ، و اين به رويّت محتاج گشت . پس اختيار عبارت است از ارادتى خاص . و آن ارادت آن است كه به اشارت عقل انگيخته شود در چيزى كه او را در ادراك آن توقفى باشد . و از اين گفته‌اند كه به عقل حاجت است تا ميان نيكوتر دو نيك و بدتر دو بد تمييز كند . و صورت نبندد كه ارادت انگيخته شود مگر به حكم حس يا تخيل ، يا به حكم جزم از عقل . و براى آن اگر آدمى خواهد كه گلوى خود ببرد ممكن نگردد ، نه براى عدم قدرت دست و نه براى عدم كار ، و ليكن براى عدم ارادت كه بدان داعى شود و قدرت را برانگيزد . و ارادت بدان مفقود شود كه خاستن « 92 » او بدان باشد كه عقل يا حس حكم كند كه فعل موافق است ، و كشتن نفس خود موافق او نيست ، پس با قوّت اعضا ممكن نگردد كه نفس خود را بكشد ، مگر چون در عقوبتى مؤلم باشد كه طاقت آن ندارد . چه عقل اينجا در حكم توقف نمايد و تردد كند ، زيرا كه متردد است ميان بترين دو بدى . آن گاه اگر پس از رويّت مترجح شود كه بدى ناكشتن كمتر است ، امكان ندارد كه خود را بكشد ، و اگر حكم كند كه بدى كشتن كمتر است و حكم او جزم باشد كه در آن ميلى و صارفى « 93 » نبود ، ارادت و قدرت انگيخته شود از آن و نفس خود را هلاك كند . چون كسى كه به تيغ قصد او كنند براى كشتن ، او نفس خود را مثلا از بأم دراندازد ، اگرچه مهلك باشد ، و باك ندارد ، و ممكن نباشد كه نفس خود را در نه‌اندازد ، و اگر قصد او براى زدن اندك باشد ، چون به گوشهء بأم رسد عقل حكم كند كه زدن آسانتر از انداختن ، پس اعضاى او بايستد و امكان ندارد كه نفس خود را بيندازد . و داعيهء او البته انگيخته نشود ، زيرا كه داعيهء ارادت مسخر حكم عقل و حس است ، و قدرت مسخر داعيه است ، و حركت مسخر قدرت ، و همه در او پيدا آيد بضرورت از آن جا كه نداند ، و او محل و مجراى اين كارهاست ، نه از اوست . و معنى مجبورى او آن است كه آن همه در او از غير او حاصل شده است نه از او . و معنى مختارى او آن كه محل ارادت است كه در او به جبر حادث شده است پس از آن كه عقل حكم كرده است كه فعل خير است ، و حكم نيز به جبر حادث شده است ، پس او مجبور است بر اختيار . پس فعل آتش در سوختن مثلا « جبر محض » است ، و فعل حق تعالى « اختيار محض » ، و فعل آدمى بر « منزلى است ميان دو منزلت » ، چه او مجبور است بر اختيار . پس اهل حق براى اين ، عبارتى سوم طلبيده‌اند ، بدانچه « فنى « 94 » سوم » است ، و به كتاب خداى تيمن نموده‌اند و آن را « كسب » خوانده ، و متناقض جبر و اختيار نيست ، بلكه جامع هر دو است نزديك كسى كه آن را فهم كند . و فعل خداى را اختيار خوانند ، به شرط آن كه از اختيار ارادتى پس از تحير و تردد مفهوم نشود ، چه آن در حق او محال است . و همهء ألفاظ كه در لغتها مذكور است ، استعمال آن در حق بارى تعالى امكان ندارد مگر بر نوعى از استعارت و تجوّز . و ذكر آن

--> ( 92 ) خاستن ، برانگيخته شدن . ( 93 ) صارف ، مانع . ( 94 ) فن ، گونه ، قسم .